قانون اعلای «آزادی برابر» متضمن «حق امتناع کامل از دولت» است

هواداران استبدادِ محض شاید چنان که به‌درستی اقتضای باورشان است معتقد باشند که کنترل دولت نامحدود و بی‌قیدوشرط است. آنان که بر این نکته پای می‌فشرند که مردم برای حکومت ساخته شده‌اند و نه حکومت برای مردم، سازگار با این باورشان معتقد اند که هیچ‌کس نمی‌تواند پا از دایره‌ی سازمان سیاسی بیرون گذارد. لیکن کسانی که معتقد اند مردم تنها منبع مشروعِ قدرت هستند و صلاحیت و اقتدار قانون‌گذاری نه امری خودداشته که امری تفویض‌شده است، نمی‌توانند منکر حقِ فرد شهروند به امتناع از مسؤلیت‌ها و مزایای دولت شوند بی‌آن‌که به ورطه‌ی مهمل‌گویی بیفتند.

مغز دسته‌جمعی: دادوستد و تخصّص‌یابی از ۲۰۰،۰۰۰ سال پیش تا کنون

زیر دوش می‌رود. آبشاری زورمند که از طبقه‌ی سوم تلمبه می‌شود. وقتی این تمدن فرو بریزد، وقتی رومی‌ها، حالا این بار [در تاریخ] هر که [می‌خواهند] باشند، بالاخره بار سفر ببندند و دوران ظلمت [وسطی] دوباره آغاز شود، این [دوش] یکی از نخستین تجملاتی است که محو خواهد شد. [در آن سیاهی] ریش‌سفیدها و گیس‌سفیدها قوز کرده کنار آتشِ [افروخته درونِ] بشکه‌های [قدیمی] برای نوه‌های ناباورشان قصه‌ها خواهند گفت از آن آبشارهای آب تمیز داغی که سر سیاه زمستان زیر آن‌ها می‌ایستادی، از آن قالب‌های صابون معطر و عنبر گران‌رو و مایع‌های شنگرف‌فام که بر سر می‌مالیدی تا موها درخشان‌تر و پرپشت‌تر شود، و از آن حوله‌هایی سفید و ضخیم به بزرگی قبا که منتظرت ‌بود بر روی طبقه‌هایی گرم‌شان می‌کرد.

نازیسم چگونه سر برآورد؟

پیدایشِ نازیسم چطور ممکن شد؟ این پرسشی مهم است: اساتید و آموزگاران جهان مکرراً، و به‌حق، از نازی‌ها به‌عنوان نمونه‌ای بارز از شر یاد کرده اند. نازی‌ها به‌غایت ویران‌گر بودند، در دوران حکومت دوازده‌ساله‌ی خود جان ۲۰ میلیون نفر را گرفتند. [اگرچه] مهلک‌ترین رژیمِ قرن بیستم نبودند: ژوزف استالین و دیگر دیکتاتورهای کمونیست اتحاد شوروی ۶۲ میلیون نفر را کشتند. در چین، مائو تسه‌تونگ و دیگر کمونیست‌ها ۳۵ میلیون نفر را به کشتن دادند. نازی‌ها بیش از ۲۰ میلیون نفر را کشتند و بی‌تردید اگر شکست نمی‌خوردند میلیون‌ها نفر دیگر را هم از دمِ تیغ می‌گذراندند.
پس مهم است که درس بگیریم و آن را آویزه‌ی گوش کنیم.

کمونیسم

پیش از انقلاب ۱۹۱۷ در روسیه، سوسیالیسم و کمونیسم دو واژه‌ی مترادف بودند. هر دو به گونه‌ای از نظام اقتصادی دلالت می‌کردند که در آن دولت مالک ابزار تولید است. با این حال نظریات سیاسی و کنش سیاسی ولادمیر لنین تا درجه‌ی زیادی معانی متمایزی به این دو اصطلاح داد.

امروز صلح‌آمیزترین زمان در تاریخ بشر است

استیون پینکر، روان‌شناس برجسته‌ی دانشگاه هاروارد، در سال ۲۰۱۱ کتابی منتشر کرد با عنوان «فرشته‌های بهتر طبیعت ما؛ چرا خشونت افول کرده است». در این سخنرانی ۱۹دقیقه‌ای در تِد در سال ۲۰۰۷ وی عصاره‌ای از این کتاب را ارائه کرده است.

دست نامرئی؛ زندگی‌نامه‌ی آدام اسمیت

به نظر می‌‌‌‌‌رسد پیش از آدام اسمیت اکثر مردم بر این باور بوده‌‌‌‌‌اند که برای چرخیدنِ چرخِ اقتصاد وجود دست مرئی حکومت لازم و ضروری است. در بریتانیا و اروپا، حکومت‌‌‌‌‌ها از خودکفایی اقتصادی به عنوان سپر بلایی برای امنیت ملی حمایت می‌کردند و به صنایع به‌اصطلاح «استراتژیکی» مانند صنایع معدنی و نساجی یارانه می‌پرداختند. حکومت‌‌‌‌‌ها در برابر آن چیزی که رقابت ناعادلانه فرض می‌‌‌‌‌کردند به حمایت از دوافروش‌‌‌‌‌ها، آجرچین‌‌‌‌‌ها، چوب‌‌‌‌‌فروش‌‌‌‌‌ها، سازندگان کارت‌‌‌‌‌های بازی و هزاران کارگر دیگر برمی‌خاستند.

در دفاع از کلبی‌مسلکی

سیاست مسحورکننده است—بازیگرانِ آن رهبرانی کاریزماتیک و فصیح، اغلب خطیبانی برانگیزاننده‌ی مردم، هستند در نمایش‌هایی که در تالارهای باشکوه واشنگتن یا وست‌مینیستر و یا در تلویزیون اتفاق می‌افتد. سیاست به‌مثابه‌ی نقطه‌ای کانونی برای اجتماعات ما عمل می‌کند و به مردم کمک می‌کند تا تعلّق خود به کلّی بزرگ‌تر را تصدیق کنند—امری که در نظرِ اکثر مردم ارزشمند می‌نماید.

لیبرالیسم آنارشیسم نیست

لیبرالیسم آنارشیسم نیست، همچنین هیچ‌گونه ارتباط و تقریبی به‌هیچ‌وجه‌من‌الوجوه با آنارشیسم ندارد. یک لیبرال به روشنی می‌فهمد که بدون دست یازیدن به اجبار، حیات جامعه به خطر می‌افتد و اگر قرار باشد که کل ساختمان جامعه هماره در معرض آسیب از جانب هر عضوی از اعضای خود نباشد، باید پشت سر آن قواعد رفتاری که تبعیت از آن‌ها لازمه‌ی همکاری صلح‌آمیز بشریت است، تهدید زور وجود داشته باشد.

عدالت و احسان

آدام اسمیت (۱۷۹۰-۱۷۲۳) به پدر اقتصاد مدرن شهره شده است؛ ولی او استاد فلسفه‌ی اخلاق در دانشگاه گلاسکو در اسکاتلند بود. اسمیت در اولین کتابش، «نظریه‌ی عواطف اخلاقی» (۱۷۵۹) نشان می‌دهد که آن دیدگاه رایج که وی را مدافع بی‌چون‌وچرای منفعت‌جویی شخصی و دلمشغول پروسواس‌ انباشت سرمایه‌ می‌بیند، به‌کلی برخطا است. در واقع اسمیت سعی دارد به فهمی از انگیزش‌های انسانی برسد که هم خویش‌خواهی انسان را در بر بگیرد و هم هم‌دلی او با دیگران را.

به سیاق گذشته

انسان هوش‌مند به‌وقتِ پرداختِ مالیات قطعاً بر این باور نیست که دارد سرمایه‌گذاری‌ای سودبخش و دوراندیشانه انجام می‌دهد؛ بلکه برعکس احساس می‌کند برای خدماتی که به‌طور کلی برایش بی‌فایده است و اساساً جز ضرری محض چیز دیگری برایش ندارد، بیش از حد جریمه شده است. شاید این مسئله را درک کند که مثلاً وجود پلیس برای حفاظت از زندگی‌اش ضروری است و اینکه ارتش و نیروی دریایی او را در برابر دشمنان محافظت می‌کنند؛ اما باز هم پولی که برای آن‌ها پرداخت می‌کند را زیاده‌ازحد گران می‌پندارد…

آقای دو لامارتین! یارانه‌ی فرهنگی اشتغال‌زایی می‌کند، اما …

ما افکار مضحک الغای دین، الغای آموزش، الغای دارایی، الغای کار و الغای هنر را در سر نمی‌پرورانیم. وقتی ما از دولت می‌خواهیم که بدون قراردادن این فعالیت‌ها در فهرست دریافت یارانه‌های دولتی که نهایتاً از جیب یک دیگرانی آمده است، بگذارد تا دیگران خودشان از توسعه‌ی آزاد همه‌ی این فعالیت‌های بشری حمایت کنند، این خواسته را استوار بر این باور مطرح می‌کنیم که همه‌ی این نیروهای حیاتی جامعه باید به صورت متعادل در لوای آزادی توسعه یابند و هیچ‌کدام از آنها نباید آن‌گونه که امروزه اتفاق می‌افتد، به منبعی برای دردسر، سوءاستفاده، جباریت و بی‌نظمی تبدیل شوند.

جیمز مدیسون؛ طراح مرکزیت‌ستیز حکومت مرکزی

مدیسون تقریباً به‌اندازه‌ی جفرسون به قامتِ یک لیبرتارین درآمد. هر دوی آن‌ها، کتاب حقوق انسان اثر توماس پین را ستایش می‌کردند که ندایی بلند برای آزادی بود و مایه‌ی نگرانی فدرالیست‌ها را فراهم می‌ساخت. مدیسون دیدگاه همیلتون را مبنی بر این‌که رییس‌جمهور باید آزادی عمل تام در اجرای سیاست خارجی داشته باشد، محکوم کرد. سه سال بعد فدرالیست‌ها قصد داشتند تا آن انجمن‌های امریکایی را که با انقلاب فرانسه همدلی داشتند، سرکوب کنند، اما مدیسون تاکید کرد که آنان تا زمانی که جرم‌شان اثبات نشده است بی‌گناه‌اند. او در دوران حمله فدرالیست‌ها به آزادی صدایی نافذ و بی‌باک بود.

آزادی مردمان باستان، آزادی مردمان مدرن

در میان مردمان باستان، فرد که تقریباً همیشه در حوزه‌ی اجتماعی فرمانفرمایی داشت، در روابط خصوصی‌‌اش برده‌ای بیش نبود. او در مقام یک شهروند، برای جنگ و صلح تصمیم می‌گرفت؛ ولی در مقام یک فرد، در همه‌ی فعالیت‌های خصوصی‌اش در قید و بندِ اجتماع و تحتِ نظر و سرکوبِ آن بود. وی در مقام عضوی از یک بدنه‌ی اجتماعی، این قدرت را داشت تا از حاکمان و بالادستان‌اش بازجویی کند، ایشان را ببخشد، یا بیچاره کند، تبعید یا حتی محکوم به مرگ کند. ولی در مقام یک تبعه‌ی بدنه‌ی اجتماعیْ خود همان‌قدر در معرض آن بود که به رأی خودسرانه‌ی جمعی، جایگاه‌ اجتماعی‌اش را از دست بدهد، از امتیاز‌هایش محروم شود، و یا به‌کلی تبعید و یا محکوم به مرگ شود.