هر فعلی مجاز است، مگر ممنوع باشد

آنتونی دِ جسی بی‌شک یکی از بزرگ‌ترین فلاسفه‌ی سیاسی روزگار ما است. دِ جسی در ۱۹۲۵ در مجارستان به دنیا آمد، به استرالیا مهاجرت کرد‌، بعد به آکسفورد رفت و درس اقتصاد خواند، آنجا چند سالی به پژوهش مشغول بود، بعد به پاریس نقل‌مکان کرد، زندگی حرفه‌ای‌اش را به دور از اقتصادآکادمیک در صنعت مالیه سپری کرد، و تازه بعد از بازنشسته شدن و با انتشار نخستین کتاب خود در ۱۹۸۵ با عنوان دولت (The State) در قامت یک فیلسوف سیاسی سربرآورد. او همینک در ساحل نورماندی زندگی می‌کند، و همچنان در نود سالگی برای کتابخانه‌ی اقتصاد و آزادی یک ستون ثابت ماهانه می‌نویسد با عنوان «تأملاتی از اروپا».

دادوستد که نباشد نوآوری هم نیست

نسبت دادوستد به فن‌آوری همانند نسبت هم‌آمیزی به تکامل است. هم دادوستد و هم هم‌آمیزی محرکِ نوآوری اند. [اولی جعبه‌ابزار انسان‌ها را نو می‌کند، دومی ذخیره‌ی ژنتیک‌شان را.] … دادوستد که نباشد، خیلی ساده و سرراست، نوآوری هم اتفاق نمی‌افتد.

سیاست پوپری: لیبرال یا محافظه‌کار

در نظر پوپر، آثاری چون منون که به نظر می‌رسند هوادارِ برابری و منزلت جهانی بشریت هستند، بیانگر آن چیزی هستند که سقراط واقعاً می‌اندیشید، با این حال متونی مانند جمهور که از نابرابری طبیعی حمایت می‌کنند، نتیجه‌ی سرهمبندی کردن‌های افلاطون هستند. البته ممکن است که حقیقت بسیار غم‌انگیزتر از این باشد و افلاطون و سقراط چنین قطب‌های مخالفی نبوده باشند، اما من تقابل فکری میان آن دو را نظریه‌ای جذاب می‌دانم.

عقلانیت انتقادی

اگر بخواهم ساده و شفاف بگویم، خردگرایی انتقادی دیدگاهی است مبنی بر این‌که مطلقاً تمامی آنچه شایسته‌ی عنوانِ معرفت است، در نهایت چیزی نیست جز نظریه‌ا‌ی‌ خطاپذیر؛ حدسیاتی صِرف که می‌توانیم بیازماییم‌شان اما پیروز برآمدن آن معرفت ادعایی از آن آزمون‌ها هرگز آن را «حقیقت‌»تر نمی‌کند. به دیگر سخن، هیچ حقیقتی هرگز به هیچ درجه‌ای‌ به اثبات نمی‌رسد. آن‌چه از پی می‌آید تا حدودی خطوط کلی این دیدگاه خلافِ شهود را ترسیم می‌کند.

رذیلت‌ها جرم نیستند

تمایزی که اسپونر میان دو مفهوم «رذیلت» و «جرم» قائل می‌شود، تمایزی بسیار مهم است که در زمانه‌ی ما نیز مناسبتی بس سترگ دارد. «رذیلت» از نظر او فعلی است که فرد با ارتکاب آن به خود و دارایی خود لطمه می‌زند؛ از سوی دیگر «جرم» فعلی است که فرد با ارتکاب آن به دیگری و دارایی دیگری لطمه می‌زند. به باور او مقابله با جرایم است که در حوزه‌ی اختیارات پلیس و دادگاه قرار می‌گیرد و مقابله با رذیلت‌ها به آن‌ها ارتباطی ندارد.

سرت را به کار خودت بینداز

ارزش‌های کاپیتالیسم رقابتی، به‌طور عام با رویکردهای معاصر، و به‌طور خاص با رویکردهای رادیکال معاصر اشتراکِ بسیار دارند. آن‌ها پیش از هر چیز، یک‌صدا، بر این [ارزش] تأکید می‌گذارند که مردم باید مجاز باشند که تا آن‌جا که ممکن است، هر آن کاری که احساس می‌کنند دوست دارند، انجام دهند، نه این‌که تابع خواست‌های مراجعِ اقتدار، سنّت یا عرف باشند.

سیاست ما را و زندگی ما را تباه می‌کند

از این منظر، غایت لیبرتارین پیروزی سیاست مشخص ما نیست. در عوض، هدف خلاص شدن هرچه بیشتر از سیاست است. چشم‌انداز ما محدود ساختن دسترسی دولت به آن حداقل ممکنی است تا همگان اجازه داشته باشند در فرهنگی غرق در کثرت‌گرایی آن‌گونه زندگی کنند که خود خوش می‌دارند. رؤیای لیبرتارین تقلیل سیاست به چیزی بسیار کم‌اهمیت است که ارزش صرف وقت نداشته باشد. سیاست برای ما در مقامِ لیبرتارین‌ها مهم است، دقیقاً از این رو که با اهمیت‌زدایی از سیاست روزی بتوانیم توجه خود را معطوف مسائلی ارزشمندتر سازیم.

خلق فضای مشترک با دور ریختن مقررات صوری

«فضای مشترک» یعنی حذف مرز میان آمد‌وشدِ خودرو و عابرینِ پیاده،‌ عموماً با از بین بردن چیزهایی مانند جدول، خط‌کشی‌های ‌روی خیابان، و علائم و چراغ‌های راهنمایی. در نتیجه‌ی این طرح، رانندگان، دوچرخه‌سواران و عابران پیاده بیشتر احتیاط می‌کنند و تصادف‌ها نادر و فجایع اندک می‌شوند. نتایجِ اجرایِ این طرح در پوینتون شگفت‌انگیز بوده است. آنچه تا پیش از این چهارراهی نامطبوع و خطرناک بود، و شهر را به دو قسمتِ گسسته از هم تقسیم می‌کرد، به مکانی خوش‌آیند، آرام و زنده تبدیل شده است.

سیاست‌بازی بدون عشق‌بازی

انتخاب عمومی کارش را با این فرض آغاز کرد که همه‌ی افراد از جمله تمام کسانی که در سیاست و حکومت هستند، تعلقات خود را تعقیب می‌کنند و بر همان قرار عمل می‌کنند. قصاب، نانوا و شمع‌ساز زمانی که به یک کارمند دولت، لابی‌گر یا رأی‌دهنده بدل می‌شوند، چرا باید تغییر کنند؟

سیاست‌مداران جادوگر طلسم‌گشا

شاید این جمله راست باشد، اما بی‌شک نه وقتی که پای سیاست به میان بیاید. ما امریکایی‌ها در رویکردمان به سیاست و سیاست‌پیشه‌گان بسیار غیرفلسفی هستیم، و در عوض بر نظام قبیله‌ای، ژست اخلاقی، استدلال هیجانی و هر آن چیزی تکیه می‌کنیم که به «سیاست تباه‌مان می‌کند». در واقع، سیاست روزمره‌ی امریکایی بیش از آن که به کار آن یونانیان باستانی بماند که در تالار اجتماعات گرد هم‌ می‌آمدند، به کار آن قبیله‌نشین‌هایی می‌ماند که با دسته‌ی از جادوگران سر ستیز دارند، و خود هوادار دسته‌ای دیگر از جادوگران اند.

بازارهراسی؛ همکاری یا رقابت؟

بحثِ من درباره‌ی کلمات است و نه اقتصاد. درباره‌ی سه کلمه: نخستین کلمه، کلمه‌ی جدید «بازارهراسی» به معنای ترس از بازارها است. دو کلمه‌ی دیگر «همکاری» و «رقابت» هستند—اصطلاحاتی که کاملاً نزد اقتصاددان‌ها شناخته‌ شده‌اند. ادعای من این است که نحوه‌ی استفاده‌یِ ما از اصطلاحات همکاری و رقابت منجر به بازارهراسی می‌شود. از این گفتار هیچ نکته‌ی جدید اقتصادی نخواهید آموخت، اما امیدوارم در شیوه‌ی سخن گفتن‌تان درباره‌ی اقتصاد تجدیدنظر کنید.

چرا رشد اقتصادی به تابلوی مونالیزا می‌ماند

آن‌گاه که اقتصاددان‌ها می‌کوشند رشد اقتصادی را توضیح دهند، مانند مورخانِ هنر رفتار می‌کنند که در تلاش‌اند برجسته شدن مونالیزا را به واسطه‌ی خصایص ذاتی آن توضیح دهند. بنابراین، تبیین‌های ممکن برای پیشرفت جهان غرب معمولاً حول و حوشِ ویژگی‌های گوناگونِ آن می‌گردد: جغرافیای‌اش، برخورداری‌اش از منابعی مانند زغال‌سنگ و آهن، امپراتوری‌های‌اش، اخلاق پروتستان یا فرهنگ خاص‌اش.